
راستش نمی دونم چرا از دیدن این عکس و دیگر اتفاقاتی که چند روز پیش تو دانشگاه امیر کبیر افتاد ، بیشتر از اینکه نارحت بشم ،از این اتفاق خوشحال شدم؟!!!! ![]()

البته یه کمی که به این مغزمان فشار اوردیم ! وقتی که داشتم بعضی از این واژه ها ، خاطرات و اتفاقات گذشته رو تو ذهنم مرور می کردم ، تازه تونستم دلیل این خوشحالیم رو پیدا می کنم!
دیدی ؟! بعضی اوقات یه مطلبی رو که قبلا هر چی زور میزدی ! تا به دیگران بفهمونی، اگر فقط به یه اتفاق یا عمل غیر منتظره خودش ! خودشو تابلو کنه !! چقدر حال می کنی؟!... ![]()
راستش وقتی خاطره ایی مثل قضیه ی ، برآشفته شدن سخنران جلسه ایی در ۱۵ خرداد امسال در قم و برخورد تند محافظان با فرد سوال کننده یک سوال از جناب هاشمی! و تفاوت آن با اتفاق دیروز رو با هم مقایسه کردم...
یا وقتی که جنجال و هوچی گری مدعیان دروغین آزادی بیان! رو در صورت بوجود آمدن اتفاقی به مراتب کوچک تر برای دیگران! مانند امثال محمد خاتمی و در ادامه متهم شدن تمام گروهای دلسوز مملکت به خشونت طلبی و نام گذاری گروهای فشار برای آنان! رو در سالهای قبل با امروز مقایسه می کردم ....
و زمانیکه به خاطره ی گم شدن شعار مضحک "مثل زنده باد دشمن من ! "در میان کف و سوت کر کننده ی طرفدارن جامعه ی مدنی! در سالهای گذشته [که البته انگار تنها انرا در مورد دشمنان قسم خورده با اصل نظام و...] را در بر می گرفت ! و فهمیدن اینکه معنای دشمنی که گفته می شد! چیزی متفاوت تر از انست که من در ذهن خودم داشتم! فکر می کردم...
و بسیاری مسائل و تفاوت های دیگه که راستش الان اصلا حوصله ندارم در موردشون چیزی بنویسم..... بود که دلیل این خوشحالی ام رو فهمیدم ....
خوشحالی از این بابت که هویت بعضی ها که از قبلتر هم برایمان مشخص بود با این بی نزاکتی ها و حماقتها، بیشتر برای مردم رو می شه .
توجه داشته باشید ها!!اینهایی رو که نوشتم به هیچ وجه در جهت حمایت از رئیس جمهوری که چه خوب و چه بد ! ولی در هر حال فردی که لااقل 17 میلیون نفر به اون رای داده اند و به اون اعتقاد دارند و حتی پایین تر از اون! تنها در جایگاه یک انسان معمولی که حق احترام داره نیست .....
چون مثل اینکه قرار بر این شده که کسی از او دفاع نکنه ، کسی هم نسبت به ایشان تعصب نداشته باشه ، قرار نیست کسی از روزنامه ها و مسئولین هم این چنین اقداماتی رو محکوم کنه .........!
اگه اهل روزنامه خوندن باشید باید یادتون مونده باشه که تو داستان اختلال در سخنران جناب هاشمی روزنامه جمهوری 2 ماه خودشو ....کرد یا چه جوسازی هایی در صورت انتقاد از امثال سروش و محمد خاتمی و اقاجری و عباس عبدی و ...تو روزنامه های مثلا ازاد ! میشد ؟!
البته اینکه بچه مذهبی ها همیشه فحش خورشون خوبه بوده که مسئله ی جدیدی نیست ! بنابراین اتفاقات مثل دانشگاه امیر کبیر هم خیلی چیز مهمی برای کسی مثل مسئولین و حتی روزنامه های محافظه کار و اصلاح طلب نباید باشه! چون همه می دونند که بالاخره در هر شرایطی اخرش همین بچه مذهبی ها هستند که همیشه پای کارند که وقتی بهشون نیازه هست تو هر شرایطی خودشون رو بی سرو صدا با وضعیت هماهنگ می کنند ! کسی هم نمی فهمه ...
اینو که گفتم یادم به اخرین سخنرانی محمد خاتمی در دانشگاه ، افتاد!
وقتی که از همین بسیج دانشجویی و بچه مثبتهای بی منطق و غیر روشنفکر!!! که تو اون چند سال تا تونستند فحششون دادن و ضایعشون کردند درخواست شد تا بعنوان لایه حفاظتی از خاتمی در برابر همین دانشجویان اصلاح طلب و روشنفکر تو مجلس بشینند تا یه وقت این روشنفکر ها ی متمدن بلایی سر اقا سید محمد نیاورند ....!!
لاک پشت ها هم لاک پشت های قدیم !
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.
ای برادران و خواهران بد ندیده! ناقلان اخبار و کلاغان صابون دزد مردم آزار ، چنین حکایت کرده اند که در ولایت غربت، یک لاک پشتی زندگی می کرد که خیلی علاقه مند به ماجراجویی و کسب شهرت بود
این لاک پشت قصه ی ما خیلی دوست داست که سری تو سرا داشته باشه و به قولی یه ادم ببخشید! لاک پشت معروف در جامعه باشه که برای رسیدن به این موقعیت هم حاضر بود به هر کاری هم دست زده بزنه ...
از قضای روزگار این بابا !! با دو تا مرغابی دوست شده بود.نا گفته نمونه که لاک پشت قصه ی ما خیلی زبل تشریف داشتند و از خصوصیات مهمش [سنجیده عمل کردن در مواقع حساس بود]...!
پاییز که رسید دو تا مرغابی زیر پای لاک پشت نشستند که الا و بلا باید با ما بیایی برویم در ولایت پایتخت که الان انجا حسابی هوا گرم است! خلاصه انقدر گیر دادند که لاک پشت زبان بسته هم خام شد و قبول کرد.
مرغابی ها یک تکه چوب آوردند و دو طرفش را به نوک خود گرفتند و به لاک پشت هم گفتند وسط چوب را به دهن بگیرد. مرغابی ها شروع به پرواز کردند و لاک پشت هم چوب به دهن همراه آنها شد. وسط زمین و هوا بودند که لاک پشت خوش خوشانش شد و خواست بگوید « آخ جون...! » ولی هیچ نگفت، چون می دانست که اگر دهان باز کند، کارش ساخته است و از آن بالا می افتد پایین. این شد که وقتی دید هیچی نمی تواند بگوید، چشمهایش از خوشحالی گرد شد.
مرغابی ها یکدفعه زیر چشمی نگاهشان افتاد به لاک پشت، دیدند که او از طرفی چشمهایش گرد شده و از طرف دیگر دست و پایش را از ترس توی لاکش قایم کرده. از مشاهده این وضعیت خنده شان گرفت و آنقدر خندیدند که به قاه قاه افتادند و دهانشان باز شد و لاک پشت زبان بسته با چوب توی دهانش از آن بالا پرت شد پایین...!!! .
اما لاک پشت که داستان آن یکی لاک پشت خدا بیامرز را شنیده بود و یک چتر نجاتی محض احتیاطش برداشته بود دکمه چتر را زد و چتر باز شد و اینهو یه [خلبان] ماهر ! به خیر و خوشی به زمین رسید ...
اما از بد روزگار جایی فرود آمد که دو [برادر]! یقه ی همدیگر را سفت چسبیده بودند و داشتند به زبان خوش با هم در مورد یه چیزهایی که تو شهر این روزا مطرح شده بود بحث سیاسی می کردند. این دو برادر وقتی لاک پشت را دیدند نگاهی به هم کردند ودست از یقه هم کشیدند. برادر اولی گفت: « نگاه کن برادر بیا ببینیم این دیگر کیست؟ چون با چتر فرود آمده، غلط نکنم باید جاسوس اجنبی باشد.» برادر دومی گفت: « جاسوس اجنبی کجا بود؟ نمی بینی چوب همراهش آورده؟ به گمانم از اعضای گروه فشار است که آمده برای اغتشاش، تا بحث ما را در خصوص جامعه مدنی به هم بزند.»
خلاصه برای رفع ابهام آمدند سر وقت لاک پشت زبان بسته از همه جا بی خبر. گفتند: « آهای عمو از تو سه تا سوال می کنیم اگر درست جواب دادی که دادی والا خونت گردن خودت.» لاک پشت که چترش را جمع کرده بود و زده بود زیر بغلش دید چاره ای جز جواب دادن ندارد. گردنش را کج کرد و آهی کشید و گفت: بپرسید.» گفتند: « اول بگو ببینیم چپی بهتر است یا راستی؟ » لاک پشت هم که هنوز در فکر رکبی که از ان دو مرغابی خورده بود سیر می کرد گفت: « والا فرقی نمی کند. هر دوتاشان با هم آدم(لاک پشت)! را می برند آن بالا بالا ها، بعد هم اگر بخواهند بخندند، آدم را از همان بالا ها می اندازند پایین.» دو برادر به هم نگاه کردند و گفتند شگفتا این لاک پشت برای خودش عجب لاک پشت فرا جناحی معقولی است باریکلا!!!
دوباره گفتند: « خوب حالا سوال دوم، بگو ببینیم وضع مواضعت چطور است؟» گفت: « قرص و قایم است، اگر باور نمی کنید خودتان بیایید دست بزنید» دو برادر دستی به سر و روی لاک پشت کشیدند و چشمانشان از تعجب گرد شد و به هم گفتند: « ماشالا هزار ماشالا! چه مواضع قرص و قایمی دارد». بعد گفتند:« خوب حالا سوال سوم. در گوشی است گوشت را بیاور جلو بینیم»!! لاک پشت گوشش را برد جلو. دو برادر در گوشش گفتند: «...» لاک پشت هم کمی فکر کرد و سپس در گوششان گفت: «...»
سپس آن دو برادر به لاک پشتی که تا چند دقیقه پش قصد جانش را کرده بودند ،گفتند: « ای بزرگوار از اعضای گروه ما می شوی؟ » لاک پشت سرش را کرد توی لاکش و گفت: که البته باید فکر کنم و هنوز مصلحت نمی بینم که .... یعنی اینکه آره!! « لاک پشت رفته گل بچینه» برادر ها بعد از سه بار پرسیدن از لاک پشت جواب « بعله» را به خیر خوشی گرفتند و از آن روز لاک پشت شد دوست ان دو برادر ........!
همین ....
و ما از این داستان نتیجه می گیریم که واقعا :
ائتلاف هم ائتلاف های قدیم !
خلبان هم خلبانهای قدیم
برادر هم برادر های قدیم!!
لاک پشت ها هم لاک پشت های قدیم!.....
قصه ما به سر رسید کلاغه هم که از محتوای مذاکرات لاک پشت و ان در برادر بو برده بود متاسفانه به
خونش نرسید.و تا هم اکنون نیز از نامبرده هیچ اطلاعی در دست نیست...!
::.. جالی تان خالی آقا جان!
::.. حرف آخر
::.. فاطمیه ..........
::.. نظره تو چیه؟!
::.. بیت النور...